ریحان |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
سهراب کفشهایم کو؟!
دوست ندارم!
دوست ندارم که کارمند وزارتخونه برای صدور پروانه ایراد بنی اسرائیلی بگیره و برای ایرادای بنی اسرائلیش مراجعه کننده ها رو از در دیگه ای وارد اتاقش کنه. دوست ندارم اون اقا اونجا بشینه و عوض کار کردن دنبال راههایی باشه که بفهمونه چطور باید زیر میزیش پرداخت بشه.
دوست ندارم ببینم توی نمازخونه کفش مسافری رو میزنن. دوست ندارم مسافر رو درمونده ببینم. دوست ندارم به کسایی که میرن کمکش کنن بگن دیشب زیاد "فردین" دیدین.
دوست ندارم تو چند ساعت مسافرت انقدر اتفاقای بد ببینم. دوست ندارم جایی باشم که این همه ادم بد داره.
دوست دارم بچپم تو کوپه ی خودمون. دوست دارم بشینم با هم چایی بخوریم.. توی کوپه ی خودمون. جایی که دیدم ادمای خوب زیادترن از اونی که فکر می کردم.
دوست دارم ادم خوبه باشم!
| لینک | دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ - Ray VQ |
کتاب خوانی با حقوق و مزایای ویژه
اینجا که کار می کنم...اسمش رو نمیشه گذاشت" کار" البته...اینجا که میشینم ! 6 ساعت تمام نشستم و جز اقایی که هر دم با سینی چایی میاد و میگه " خسته نباشید" هیچ مراجعه کننده ای نداشتیم.( این بار حتما باید تعریفش رو از "خستگی" بپرسم!)
اینجوری شد که من موفق به خوندن نصف "عقاید یک دلقک" طی یک شیفت شدم. موهبتی که فقط در این درمانگاه می تونست نصیبم بشه. دارم حساب می کنم که با این سیستم با خوندن هر کتاب هزینه ی خرید 6-7 تا کتاب دیگه رو دارم تامین می کنم و به بشریت هم خدمت بزرگی می کنم!
چی بهتر از این؟!
| لینک | شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ - Ray VQ |
اومدم باز اومدم اردک بودم غاز اومدم!
اصلا همیشه ریاضیم خراب بوده... همیشه
و البته درصد شاهکار ریاضیات کنکورم هم اینو به خودم و اطرافیان ثابت کرده
تازگی ها البته حتی با ماشین حساب هم اشتباه حساب می کنم!
اما خدا می دونه اینبار این اشتباه حساب کردن چقدر بهم حال داد! بعد 10 -12 ساعت از اعلام کلید اولیه ی امتحان...فهمیدم نمره ام بالاتر از محاسبات اولیه ام بوده!
فکر نکنم هیچ جور دیگه ای می تونستم از نتیجه ام انقدر خوشجال باشم
چاکرتیم خدا جون....
| لینک | دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ - Ray VQ |
دیدبان حقوق بشر یا...زندگی خصوصی!
اینجا که من درس می خونم... اینجا با یک پنجره ی گرد رو به دنیای بیرون...به ظاهر یک صحنه ی دلگیر و تکراریه. اما بعد 10 ماه تازه فهمیدم که زندگی پشت این دریچه ی گرد چقدر جریان داره!
حالا من می دونم همسایه ی دست راستی هیچ وقت دیش ماهواره اش تنظیم نیست. همیشه کسی تو بالکن داره دیش رو انگولک می کنه.
تایم استخر بانوانه! خانمها با ساک های بزرگ رو دوششون... و وقت تعطیلات مجتمع پر می شه از مسافرایی که قبل از راه افتادن دستمال به دست شیشه های ماشینشونو پااک می کنن. ساختمون رو برو کم کم داره تکمیل میشه. دیگه کارگرا با غروب افتاب اون تو اتیش روشن نمی کنن...اون یکی ساختمون ادمهای باحالی دارن. ماشینی که جلوی پارکینگ پارک کنن پنچر میشن.. بی تعارف! حتی در سوز زمستون...
اما فکر می کنم این یکی ساختمون که بالکنش راست تو دید منه از هر کس دیگه ای بیشتر منتظر امتحان دادن منه. پسر نوجوان و پدر خانواده مسوول رخت پهن کردن تو بالکن و جمع کردن لباسها هستن. و خانم خونه مسولیت سیگار کشیدن رو بالکن رو داره. چند وقته دیگه با خانمه چشم تو چشم می شم. به هم زل می زنیم صبر می کنیم ببینیم کی کم میاره!
من عاشق زندگی خصوصی مردمم! اما اونا از نبودن من پشت میزم حتما خوشحال میشن!
| لینک | پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ - Ray VQ |
دشمن فرضی قسم خورده!
یه زمانی اینترن بودم روزایی که کشیک نبودم ساعتو کوک می کردم نصف شب بیدار بشم بگم : آخیش بخواب! امروز کشیک نیستی...
یه زمانی که طرح بودم...شبایی که خونه بود ساعتو کوک می کردم نصف شب زنگ بزنه خوشحال بشم که آخجون! این صدای تلفن آقای ظ نیس که بگه مریض اومد! بخواب!
حالا هم یه مدتیه باز نصف شب بیدار میشم بگم اخجون! هنوز چند ساعت فرصت دارم درس نخونم!
این دشمن های فرضی من...خواب در چشم ترم می شکنند!
| لینک | یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ - Ray VQ |
روزی روزگاری ...حسن آقا!
اینکه چطور این مطلب یادم افتاد البته مساله ایست طبیعی! هر قدر امتحان نزدیکتر میشه..فلاشبک به میره به دوره های قدیمی تر!
اینجوری شد که من یادم افتاد اون قدیم ندیما نگاتیو ها رو قاب میگرفتن اسمش می شد اسلاید!
اما خیلی هم قدیم ندیم نبود...درسهای علوم پایمون رو با همین اسلاید ها خوندیم. یه استادی هم داشتیم با خودش اسلاید عوض کن می آورد!" حسن آقا! اسلاید بعدی! "
و این حسن آقا هم خیلی ما رو درک می کرد. صدای غرولند زیر لب ما رو که میشنید برمیگشت یواشکی اشاره می کرد که اندکی صبر! اسلایدا دارن تموم میشن!
نفهمیدیم چطور شد که یهو حسن آقا رفت و جاشو داد به فلاش مموری و پاور پوینت. حسن آقا رو هنوزم تو دانشکده می بینم اما نمی دونم حالا شغلش چیه..ترجیح میدم فکر کنم پیشرفت علم سریعه...تا اینکه فکر کنم پیر شدیم مادر!
| لینک | سهشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ - Ray VQ |
دروغ سیزده
یک فارغ التحصیل جدید که کوله بارشو بسته و اماده ی اعزام به طرحه...
با اون لحن شدیدا تاسف بار...
منو دید گفت ببین؟ طرح خیلی سخته؟
منم با اون لحن بیخیالی
با نیش تا بناگوش باز
گفتم : نه ! ( و جهت تاکید بیشتر...نه باباااا! با تشدید روی "ب"!!!)
و این مسلما یکی از بزرگترین دروغهاییست که هر طرح تمام کرده ای به سال پایینی هایش می گوید.
و البته که مصلحتی بودنش مسلم است و حتی گفتنش واجب!!!
| لینک | چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ - Ray VQ |
از جلو ....نظام!
کل ساختمان به فرماندهی ریس آپارتمان در آماده باش کامل است.
نگهبان هم تک تک ساکنین رو از خطر احتمالی اگاه کرده و راه های مقابله رو گوشزد کرده خودش هم بصورت مامور مخفی اطراف ساختمان قدم می زنه.
ما این بالا همراه دوربین با یک لنز تله با پوشش و استتار کامل روی پشت بام وایسادیم تا صحنه های احتمالی رو از دست ندیم.
همه ی اینها نه به خاطر خطر پرواز هواپیماهای بمب افکن بر فراز شهره. نه مانور زلزله و نه اپیدمی طاعون!
خبر رسید که دیش ها رو جمع می کنن!
| لینک | چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠ - Ray VQ |
به اقای دندانپزشک !
آقای دکتر محترم!
با سلام!
به استحضار می رساند! وقتی شما یک عدد مته (اسمش چیه اون مته؟) و یک عدد آینه یک لوله ی ساکشن و تعداد متانبهی انگشت در حفره ی دهان این جانب جا داده اید و کلیه ی عضلات بیان کننده ی صورت من جهت جا دادن موارد فوق منقبض می باشند اصولا و عقلا! راهی برای پاسخ دادن به سوال "درد میاد" وجود ندارد! خواهش مند است این سکوت را به معنای "نه: در نظر نگیرید!
با تشکر!
| لینک | جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ - Ray VQ |
دمیدن روح امید و نشاط
آقای عمو جان! ( این عمو که می گویم عموی واقعی نیس ولی از هر عمویی بیشتر بر ما حق عموی! دارد!) زنگ زده است حال ما را بپرسد!
ما ذوق زده ایم!
عمو جان می پرسد درس می خوانم آیا؟
می گویم بله عموجان! کم کمک می خوانم!
عمو جان می گوید بی خیال بابا! جمع کن برو خارج ( اصولا کلیه ی عمو ها و خاله ها و دوستان معتقدند خارج جایی است که آغوش باز کرده با فرش قرمز منتظر است من مغزم را فراری بدهم و به آنجا پناه ببرم!) ...عمو جان در ادمه می فرماید اینجا درس خوندن فایده نداره! با این همه سهمیه تو می خوای چی کار کنی؟ اون پسر عموی من این همه درس خوند قلب قبول شد بین 3 نفر قبولی بجز اون همه سهمیه بودن.. آخرشم که سرطان گرفت و فوت کرد!!!
و ما ممنون می شویم دوستان عزیزمان اگر می خواهند به این صورت حال ما را بپرسند لطف کنند و احوال پرسی را بگذارند بعد فروردین! با تشکر!!!
| لینک | شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠ - Ray VQ |

