روزی روزگاری ...حسن آقا!   

اینکه چطور این مطلب یادم افتاد البته مساله ایست طبیعی! هر قدر امتحان نزدیکتر میشه..فلاشبک به میره به دوره های قدیمی تر!

اینجوری شد که من یادم افتاد اون قدیم ندیما نگاتیو ها رو قاب میگرفتن اسمش می شد اسلاید!

اما خیلی هم قدیم ندیم نبود...درسهای علوم پایمون رو با همین اسلاید ها خوندیم. یه استادی هم داشتیم با خودش اسلاید عوض کن می آورد!" حسن آقا! اسلاید بعدی! "

و این حسن آقا هم خیلی ما رو درک می کرد. صدای غرولند زیر لب ما رو که میشنید برمیگشت یواشکی اشاره می کرد که اندکی صبر! اسلایدا دارن تموم میشن!

نفهمیدیم چطور شد که یهو  حسن آقا رفت و جاشو داد به فلاش مموری و پاور پوینت. حسن آقا رو هنوزم تو دانشکده می بینم اما نمی دونم حالا شغلش چیه..ترجیح میدم فکر کنم پیشرفت علم سریعه...تا اینکه فکر کنم پیر شدیم مادر!

لینک
سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ - Ray VQ

   دروغ سیزده   

یک فارغ التحصیل جدید که کوله بارشو بسته و اماده ی اعزام به طرحه...

با اون لحن شدیدا تاسف بار...

منو دید گفت ببین؟ طرح خیلی سخته؟

منم با اون لحن بیخیالی

با نیش تا بناگوش باز

گفتم : نه ! ( و جهت تاکید بیشتر...نه باباااا! با تشدید روی "ب"!!!)

و این مسلما یکی از بزرگترین دروغهاییست که هر طرح تمام کرده ای به سال پایینی هایش می گوید.

و البته که مصلحتی بودنش مسلم است و حتی گفتنش واجب!!!

لینک
چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ - Ray VQ

   از جلو ....نظام!   

کل ساختمان به فرماندهی ریس آپارتمان در آماده باش کامل است.

نگهبان هم تک تک ساکنین رو از خطر احتمالی اگاه کرده و راه های مقابله رو گوشزد کرده خودش هم بصورت مامور مخفی اطراف ساختمان قدم می زنه.

ما این بالا همراه دوربین با یک لنز تله  با پوشش و استتار کامل روی پشت بام وایسادیم تا صحنه های احتمالی رو از دست ندیم.

 

همه ی اینها نه به خاطر خطر پرواز هواپیماهای بمب افکن بر فراز شهره. نه مانور زلزله و نه اپیدمی طاعون!

خبر رسید که دیش ها رو جمع می کنن!

لینک
چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠ - Ray VQ

   به اقای دندانپزشک !   

آقای دکتر محترم!

با سلام!

 به استحضار می رساند! وقتی شما یک عدد مته (اسمش چیه اون مته؟) و یک عدد آینه  یک لوله ی ساکشن و تعداد متانبهی انگشت در حفره ی دهان این جانب جا داده اید و کلیه ی عضلات بیان کننده ی صورت من جهت جا دادن موارد فوق منقبض می باشند اصولا و عقلا! راهی برای پاسخ دادن به سوال "درد میاد" وجود ندارد! خواهش مند است این سکوت را به معنای "نه: در نظر نگیرید!

با تشکر!

لینک
جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ - Ray VQ

   دمیدن روح امید و نشاط   

آقای عمو جان! ( این عمو که می گویم عموی واقعی نیس ولی از هر عمویی بیشتر بر ما حق عموی! دارد!) زنگ زده است حال ما را بپرسد!

ما ذوق زده ایم!

عمو جان می پرسد درس می خوانم آیا؟

می گویم بله عموجان! کم کمک می خوانم!

عمو جان می گوید بی خیال بابا! جمع کن برو خارج ( اصولا کلیه ی عمو ها و خاله ها و دوستان معتقدند خارج جایی است که آغوش باز کرده با فرش قرمز منتظر است من مغزم را فراری بدهم و به آنجا پناه ببرم!) ...عمو جان در ادمه می فرماید اینجا درس خوندن فایده نداره! با این همه سهمیه تو می خوای چی کار کنی؟ اون پسر عموی من این همه درس خوند قلب قبول شد بین 3 نفر قبولی بجز اون همه سهمیه بودن.. آخرشم که سرطان گرفت و فوت کرد!!!

و ما ممنون می شویم دوستان عزیزمان اگر می خواهند به این صورت حال ما را بپرسند لطف کنند و احوال پرسی را بگذارند بعد فروردین! با تشکر!!!

 

لینک
شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠ - Ray VQ

   کارهایی که نباید بکنم!   

1.اگه یه وقتی معلم شدم...استاد شدم.. یا چیزی تو این مایه ها...اگه شروع کردم به خوندن اسم شاگرد هام...هیچ وقت نپرسم :"اوه! آقای ایکس؟ پسر آقای ایکس؟" ( و بدتر از ان...اوه!‌ خانم وای! به پدرتان خیلی سلام برسونین!)

 

2.از هیچ کس نپرسم اهل کجاست! کدام کشور؟ جهان سومی است یا اون اول اول های جدول!

لینک
شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ - Ray VQ

   من و کتابخانه 2!   

در کتابخانه...سمت آقایان:

در کتابخانه کولر با همان درجه ای که یک هفته پیش آقای مسول کتابخانه روشن کرده بوده کار می کند. مراجعه کننده صبح اول وفت پشت میز می نشیند. اگر گرمش شد جایش را عوض می کند می رود پنجره را باز می کند. اگر هم سردش شد می رود جایی می نشیند که باد کولر نخورد.

 

در همان کتابخانه سمت خانم ها:

درجه ی کولر را اولین مراجعه کننده سر صبح عوض کرده. نفر دوم می رسد :گرمه! نفر اول: توروخدا!‌من سردمه. از حموم اومدم! نفر دوم: اون طرف بشینی باد نمیاد!

کنترل را بر می دارد و دو درجه سرد می کند.

به این ترتیب طی مدت 12 ساعت درجه ی کولر دست کم 24 باز تغییر می کند. دست کم 3 نفر با هم درگیری لفظی پیدا می کنندو 6 نفر خودشان را در شال و کاپشن می پیچانند. سه بار از فرصت چرت زدن همکار جهت تغییر مجدد درکه استفاده می کنند . و در نهایت به علت خراب شدن کولر اقای مسول کتابخانه کولر را خاموش می کند و کنترل را با خود می برد!

و این یکی از رموز عدم موفقیت ماست!

لینک
دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ - Ray VQ

   ماجراهای من و کتابخانه   

 

 

  با شروع ماه رمضان متقاضیان نشستن پشت میز های تکی کتابخانه به شدت رو به افزایش است!

لینک
سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ - Ray VQ

   نگو جان من نگو!   

یکی از بدترین سوالایی که این روزا میشنوم اینه که : سلام! رزیدنت شدی؟

حالا امروز چون از زبان استاد گلمون بود... به دل نگرفته و انگیزه ای برای بیشتر خوندن حسابش می کنم که چوب معلم گله!

پ.ن1ولی تضمین نمی کنم که 2 ماه بعد هم انقدر راحت با سوال کننده برخورد کنم!

پ.ن2: از اون بدتر اینه که سلام! رزیدنت نشدی؟!!

لینک
سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠ - Ray VQ

   تکرار   

یعنی بین رفت و امد از خانه به کتابخانه اتفاق قابل توجهی هم می افتد که آقای پدر از ما دعوت کرده در مدلاگ هم بنویسیم؟

 در نهایت ناباوری می افتد! اتفاق شاید در دستشویی کتابخانه بیافتد! اینطوری!

پ.ن: طبق قوانین موجود در مدلاگ این پست جهت قرار دادن لینک پست مدلاگی می باشد و هیچ ارزش دیگری ندارد!

لینک
یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠ - Ray VQ